یه بغض به سنگینی دماوند توی گلومه! از درک نشدن.از پشیمان شدن گفتن حرفهای دلم! به مادر به پدر. روزهای آخر مجردی و توی خانه پدر بودن را باید سکوت کنم انگار. انگار شده ایم دو رقیب مقابل هم! ولی چرا؟دلیل این همه خشم و عصبانیت را نمیفهمم. دلم میخواهد گریه کنم.احساس میکنم تنهاترین ادم روی زمینم.شبیه بقیه ادمها.دوستها.همکارها.نیستم! احساس اشتباهی بودن.اشتباهی آمدن میکنم. میدانم که بابد دنیایم را عوض کنم.تنگ و کوچک بودن این زندگی را حس منبع
درباره این سایت